01
دسامبر
11

ا دسامبر 2011

تا چه اندازه اطرافیان موثر اند؟

چرا تشویق کردن در بُنِ عَملش برای افراد جذاب است حتا اگر تشویق به سوی هدفی اشتباه و ناپسند باشد؟ مثلاً چرا آدم های سالم با تشویق اطرافیان نا اهل سریع تر خود را در برابر مخدر می بازند؟ آیا اصلاً این گونه است؟

تا چه حد باید منعطف بود؟ تا چه حد باید لِت گو کرد؟ کجا می رسد که دیگر نمی توان انعطاف به خرج داد؟

تا چه اندازه انسان مدرن تنهاست؟ فاصله چیست؟

تا چه اندازه باید آزاد بود؟ تا چه اندازه باید خود را به اصول آدمی محدود کرد؟ اصول آدمی چیست؟ اصول آدمی بهتر با لیبرالیسم جور می شود یا با سکولاریسم؟ یا هر دو یا حتا هیچ کدام؟

تا چه اندازه می توان آزار دید؟تا چند سال مثلا؟ اگر آدمی از کودکی زجر کشیده باشد تا کجا دوام می آورد؟

تا چه اندازه انسان درون گرا به خود فشار می آورد و خود را پنهان می کند؟ درونِ انسان درون گرا چه زمانی می تِرِکد؟

ذهن چقدر گنجایش دارد؟ ذهن فضایی سه بُعدی است آیا؟ درد کدام بُعدش است؟

من چقدر زنده می مانم؟

26
نوامبر
11

بیست و شش نوامبر 2012

در راه هیپوشالی به مرگ مامان و بابا و اعضای خانواده ام فکر کردم. قبل از آمدن به این جا هم خیلی فکر می کردم، در جواب به خودم می گقتم هیچ تصمینی نیست بر سر بالین اشان باشی حتا اگر در تهران بمانی. آن وقت این طور می گفتم اما حالا وضع فرق می کند.

دیشب باهم بگو مگو کردیم. البته من قصدم این نبود. بعضی موقع  ها انگار بازی احتمال و سوء تفاهم است بین مان. افکار بد هنوز تیر می کشند در ذهنم اما مبارزه ادامه دارد.

06
نوامبر
11

(بدون عنوان)

«Who dares to love forever?»

                                                       Lyrics: Who wants to leave forever – The Queen

16
اکتبر
11

پوسیدگی

من فکر می کنم عمرم تمام می شود به زودی. دست خودم هم نیست گویا. دوست ندارم فرسوده شود اما دارد می شود.

حس می کنم مغزم کرم خورده از همین حالا. حس می کنم یک مایع عجیبی در مغزم تاب می خورد که سیاه است و مغز من شده یک بشکه ی سنگین پر از سرطان های کوچک در شیارهایش.

من فکر کنم پوسیده ام.

16
اکتبر
11

آهستگی

شاید من واقعا ریده ام.

عجیب است که تا به حال جدی درباره اش فکر نکرده بودم.

13
اوت
11

اگر من یک ومپایر بودم

یک دیسکوی شلوغ را تجسم کنید.

پر از آدم های بدون صورت تنها با دو چشم که بی وقفه می رقصند. پر آدم، پر از خون که فواره می کنه، پر از هارد راکِ خَفَن. الآن تو مغز منه این صحنه. یک استیج بزرگ و تاریک که نور دیسکوش چشمک می زنه و من مثل آدمای مست و گیج وسط دیسکو از آن آدم ها می ترسم. نمی دانم چرا آن جا هستم اما جای دیگری را هم بلد نیستم که اشتیاق ترک کردن آن دیسکو را  داشته باشم.

10
اوت
11

فاجعه ی آلمان

سر یک چهارراه پارک می کنم. از یک خیابان طولانی و باریک که اطرافش میوه فروشی و سوپر مارکت است می گذرم. خیابان شلوغ است و مردم در رفت و آمد. به نظر می رسد عصر تابستانی است رو به انتها.

همین طور که قدم می زنم در سر یک چهاراه پلیسی را می بینم، کلاه ضد شورش بر سر دارد و در دستش تفنگی بزرگ برای شلیک گاز اشک آور. محو تماشایش هستم که از روبرو پلیسی دیگر وارد چهارراه می شود. دقیقا در یک لحظه پلیس اول اشک آور خود را شلیک می کند سمت عابری در انتهای خیابان و پلیس دوم به سمت من یورش می آورد. غوغا می شود در خیابان…

نفس نفس می زنم. به نزدیک ماشین که می رسم، اطراف خودم را می پایم، پلیس ها نیستند اما مردم از ترس جیغ و فریاد می کنند. سوار ماشین می شوم و از مهلکه می گریزم.

***

وارد یک اداره می شوم. عرض اداره نسبتاً کم است، وسط راهرو و اطراف اتاق هایی با کارمندانی معمولی. به آن جا که می رسم، چند نفر به سمتم می آیند. یک دختر و دو پسر. برایم نقشه را دوباره بررسی می کنند. به من می گویند حادثه‌ی اخیر در آلمان را محکوم می کنم یا خیر؛ من جواب مثبت می دهم. آرام وارد اتاق کناری می شویم و در جا سه نفر از کارمندان را گروگان می گیریم. دست و پاهایشان را نه با طناب، بل‌ که با چوب های سختی می بندیم و بر دهان‌شان دستمال می بندیم. من از آن اتاق خیلی آرام بیرون می آیم، بدون هیچ ترسی. با یکی دیگر از دوستانم وارد اتاق بعدی می شوم و باز هم نزدیک به هفت نفر را گروگان می گیریم. این بار نوبت مراجعه کنندگان به اداره بود. به تنهایی بیرون می آیم تا راهروی انتظار را بررسی کنم.  دوستم مسئول مراقبت از گروگان های اتاق دوم می شود. همه چیز تا به حال عادی است و کسی متوجه حضور غیر عادی ما سه نفر نشده است. در نگاه گروگان ها التماس موج می زند اما من مصمم به تلافی فاجعه ی آلمان هستم.

کشیک می کشم، از ابتدای راهروی عریض انتظار تا به انتها. آن دو اتاقی که من و دوستانم گروگان ها را در آنجا گذاشته ایم و درها را هم بسته ایم در آن جا قرار دارند. بعد از طی کردن دوباره ی راهرو درِ اول را باز می کنم. کسی نیست. مقداری چوب روی زمین افتاده. به سمت در دوم می روم، آن‌جا هم کسی نیست. بر می گردم به اولین جایی که دوستانم را ملاقات کرده ام، روی صندلی کیف دستی ام را پیدا می کنم و یک روزنامه روی آن. روی روزنامه نوشته: «در حادثه ای در بیمارستان مرکزی شهر هامبورگ یک پسر ایرانی در اثر اشتباه تیم جراحی در هنگام زایمان کشته شد»

سرم از روی روزنامه بالا می آورم. راهرو را دوباره نگاه می کنم. کسی نیست در اداره. همه ی اتاق ها را بازرسی می کنم، گفتم که: هیچ کس در اداره نیست. شاید از ابتدا هم نبوده. چشمانم را باز می کنم، آفتاب در چشمانم، روی تخت خوابیده‌ام.

08
اوت
11

گیسو پریشان کرده در باد

روبروی قفسه ی کتاب فروشی ایستاده ام. هوا گرم است، دستم را می کشم روی قفسه ی کتاب. فروشنده می پرسد کمک می خواهم، تشکر می کنم و در همان حال فکر می کنم هدیه ام باید مناسب باشد. به خودم می گویم باید هدیه ات بیشتر از آن که در چشم باشد، واقعی باشد. حس دلپذیری در من می دَمد که می توانم خودم باشم. در دل می گویم ای کاش او هم این را درک کند.

در راه، پیش خودم مرور می کنم چه باید گفت برای خداحافظی و این که صورتم چه حالتی داشته باشد. حس کردم بهتر است مودب باشم و لبخند بزنم، خب راستش مودب هم بودم.

وقتی گفت: «آخی… امروز تولدش هم هست هم آخرین دفعه ای که می آد. ایشالله سال بعد تابستون می یاد پیشمون» همان جا فهمیدم آن روز روز تولدت است، نمی دانم چرا ناراحت شدم و غمگین… اگر می توانستم به جای خجالت کشیدن و ناراحتی و غم و دامان زدن به آن دیوار بین مان امروز را ببینم ، در زمان دادن هدیه ات در آغوشت می گرفتم و می بوسیدمت.

حال تولدت برایم تبدیل شده به یکی از بهترین روزهای سال. پس بیا خوشحال باشیم چون امشب شب تولدت توست و من هم خوشحال! این شعر ابراهیم منصفی غیر تو مال چه کس دیگری می تواند باشد عزیزم، خاصه امشب؟

گیسو پریشان کرده در باد

عطر دهانش

خوش بوتر از خوش بوترین گل های ایران

رعناترین دخت

زیباتر از زیباترین زن

بانوترین بانوی عالم

یکتاتر از یکتاترین بازیگر عشق

آه ای گرانمایه ترین یار

ای آخرین دوست

23
ژوئیه
11

Riddle

کشتار در نروژ

Who

Is This Man

And

?What Have He Done

30
ژوئن
11

برگی از تاریخ: آخرین کنفرانس مطبوعاتی فردی مرکوری

این یکی از آخرین عکس ها از فردی مرکوری است. لبخند خیره به مرگ اش ستودنی است.

«پس از کشمکش ها و بحث هایی که در طی دو هفته ی گذشته درباره ی بیماری من در رسانه ها ایجاد شده، می خواهم اعلام کنم که اچ آی وی من مثبت بوده و من ناقل ایدز هستم. تا به امروز احساس کردم این مسئله را می توانم برای حفظ خلوت خودم و اطرافیانم پیش خود نگه دارم اما حالا نوبت آن رسیده که همراه با دکترها، دوستانم و طرفدارانم به من برای مبارزه با این بیماری هولناک همراه شوید. خلوت من همیشه برایم اهمیت خاصی داشته است و همگان می دانند که من به خاطر تعداد کم مصاحبه هایم مشهورم. و خواهش می کنم درک کنید که در این زمان باقی مانده نیز من خواهان ادامه ی همین روند هستم. متشکرم.»




تیک تاک تیک تاک

Letting You Go

جیک جیک های فیدلیو

RSS بی بی سی فارسی


دنبال‌کردن

هر نوشته‌ی تازه‌ای را در نامه‌دان خود دریافت نمایید.