
سر یک چهارراه پارک می کنم. از یک خیابان طولانی و باریک که اطرافش میوه فروشی و سوپر مارکت است می گذرم. خیابان شلوغ است و مردم در رفت و آمد. به نظر می رسد عصر تابستانی است رو به انتها.
همین طور که قدم می زنم در سر یک چهاراه پلیسی را می بینم، کلاه ضد شورش بر سر دارد و در دستش تفنگی بزرگ برای شلیک گاز اشک آور. محو تماشایش هستم که از روبرو پلیسی دیگر وارد چهارراه می شود. دقیقا در یک لحظه پلیس اول اشک آور خود را شلیک می کند سمت عابری در انتهای خیابان و پلیس دوم به سمت من یورش می آورد. غوغا می شود در خیابان…
نفس نفس می زنم. به نزدیک ماشین که می رسم، اطراف خودم را می پایم، پلیس ها نیستند اما مردم از ترس جیغ و فریاد می کنند. سوار ماشین می شوم و از مهلکه می گریزم.
***
وارد یک اداره می شوم. عرض اداره نسبتاً کم است، وسط راهرو و اطراف اتاق هایی با کارمندانی معمولی. به آن جا که می رسم، چند نفر به سمتم می آیند. یک دختر و دو پسر. برایم نقشه را دوباره بررسی می کنند. به من می گویند حادثهی اخیر در آلمان را محکوم می کنم یا خیر؛ من جواب مثبت می دهم. آرام وارد اتاق کناری می شویم و در جا سه نفر از کارمندان را گروگان می گیریم. دست و پاهایشان را نه با طناب، بل که با چوب های سختی می بندیم و بر دهانشان دستمال می بندیم. من از آن اتاق خیلی آرام بیرون می آیم، بدون هیچ ترسی. با یکی دیگر از دوستانم وارد اتاق بعدی می شوم و باز هم نزدیک به هفت نفر را گروگان می گیریم. این بار نوبت مراجعه کنندگان به اداره بود. به تنهایی بیرون می آیم تا راهروی انتظار را بررسی کنم. دوستم مسئول مراقبت از گروگان های اتاق دوم می شود. همه چیز تا به حال عادی است و کسی متوجه حضور غیر عادی ما سه نفر نشده است. در نگاه گروگان ها التماس موج می زند اما من مصمم به تلافی فاجعه ی آلمان هستم.
کشیک می کشم، از ابتدای راهروی عریض انتظار تا به انتها. آن دو اتاقی که من و دوستانم گروگان ها را در آنجا گذاشته ایم و درها را هم بسته ایم در آن جا قرار دارند. بعد از طی کردن دوباره ی راهرو درِ اول را باز می کنم. کسی نیست. مقداری چوب روی زمین افتاده. به سمت در دوم می روم، آنجا هم کسی نیست. بر می گردم به اولین جایی که دوستانم را ملاقات کرده ام، روی صندلی کیف دستی ام را پیدا می کنم و یک روزنامه روی آن. روی روزنامه نوشته: «در حادثه ای در بیمارستان مرکزی شهر هامبورگ یک پسر ایرانی در اثر اشتباه تیم جراحی در هنگام زایمان کشته شد»
سرم از روی روزنامه بالا می آورم. راهرو را دوباره نگاه می کنم. کسی نیست در اداره. همه ی اتاق ها را بازرسی می کنم، گفتم که: هیچ کس در اداره نیست. شاید از ابتدا هم نبوده. چشمانم را باز می کنم، آفتاب در چشمانم، روی تخت خوابیدهام.