روبروی قفسه ی کتاب فروشی ایستاده ام. هوا گرم است، دستم را می کشم روی قفسه ی کتاب. فروشنده می پرسد کمک می خواهم، تشکر می کنم و در همان حال فکر می کنم هدیه ام باید مناسب باشد. به خودم می گویم باید هدیه ات بیشتر از آن که در چشم باشد، واقعی باشد. حس دلپذیری در من می دَمد که می توانم خودم باشم. در دل می گویم ای کاش او هم این را درک کند.
در راه، پیش خودم مرور می کنم چه باید گفت برای خداحافظی و این که صورتم چه حالتی داشته باشد. حس کردم بهتر است مودب باشم و لبخند بزنم، خب راستش مودب هم بودم.
وقتی گفت: «آخی… امروز تولدش هم هست هم آخرین دفعه ای که می آد. ایشالله سال بعد تابستون می یاد پیشمون» همان جا فهمیدم آن روز روز تولدت است، نمی دانم چرا ناراحت شدم و غمگین… اگر می توانستم به جای خجالت کشیدن و ناراحتی و غم و دامان زدن به آن دیوار بین مان امروز را ببینم ، در زمان دادن هدیه ات در آغوشت می گرفتم و می بوسیدمت.
حال تولدت برایم تبدیل شده به یکی از بهترین روزهای سال. پس بیا خوشحال باشیم چون امشب شب تولدت توست و من هم خوشحال! این شعر ابراهیم منصفی غیر تو مال چه کس دیگری می تواند باشد عزیزم، خاصه امشب؟
گیسو پریشان کرده در باد
عطر دهانش
خوش بوتر از خوش بوترین گل های ایران
رعناترین دخت
زیباتر از زیباترین زن
بانوترین بانوی عالم
یکتاتر از یکتاترین بازیگر عشق
آه ای گرانمایه ترین یار
ای آخرین دوست

0 پاسخ برای “گیسو پریشان کرده در باد”