26
نوامبر
11

بیست و شش نوامبر 2012

در راه هیپوشالی به مرگ مامان و بابا و اعضای خانواده ام فکر کردم. قبل از آمدن به این جا هم خیلی فکر می کردم، در جواب به خودم می گقتم هیچ تصمینی نیست بر سر بالین اشان باشی حتا اگر در تهران بمانی. آن وقت این طور می گفتم اما حالا وضع فرق می کند.

دیشب باهم بگو مگو کردیم. البته من قصدم این نبود. بعضی موقع  ها انگار بازی احتمال و سوء تفاهم است بین مان. افکار بد هنوز تیر می کشند در ذهنم اما مبارزه ادامه دارد.


0 پاسخ برای “بیست و شش نوامبر 2012”



  1. نوشتن دیدگاه

پاسخی بگذارید

در پایین مشخصات خود را پر کنید یا برای ورود روی شمایل‌ها کلیک نمایید:

نشان‌واره‌ی وردپرس.کام

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری WordPress.com خود هستید. بیرون رفتن / تغییر دادن )

تصویر توییتر

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری Twitter خود هستید. بیرون رفتن / تغییر دادن )

عکس فیسبوک

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری Facebook خود هستید. بیرون رفتن / تغییر دادن )

درحال اتصال به %s


تیک تاک تیک تاک

Letting You Go

جیک جیک های فیدلیو

RSS بی بی سی فارسی


دنبال‌کردن

هر نوشته‌ی تازه‌ای را در نامه‌دان خود دریافت نمایید.