در راه هیپوشالی به مرگ مامان و بابا و اعضای خانواده ام فکر کردم. قبل از آمدن به این جا هم خیلی فکر می کردم، در جواب به خودم می گقتم هیچ تصمینی نیست بر سر بالین اشان باشی حتا اگر در تهران بمانی. آن وقت این طور می گفتم اما حالا وضع فرق می کند.
دیشب باهم بگو مگو کردیم. البته من قصدم این نبود. بعضی موقع ها انگار بازی احتمال و سوء تفاهم است بین مان. افکار بد هنوز تیر می کشند در ذهنم اما مبارزه ادامه دارد.

0 پاسخ برای “بیست و شش نوامبر 2012”